تبليغاتX
ره آفتاب ره آفتاب

 

چراغ می به" ره آفتاب " دار

 
  زندگی ..

زندگی خالی است آن را پر کن.
ـ زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.
ـ زندگی یک معادله است موازنه کن.
ـ زندگی یک معما است  آن را حل کن.
ـ زندگی یک تجربه است  آن را مرور کن.
ـ زندگی یک مبارزه است قبول کن.
ـ زندگی یک کشتی است با  آن دریا نوردی کن.
ـ زندگی یک سوال است  آن را جواب بده.
ـ زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
ـ زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
ـ زندگی یک هدیه است  آن را دریافت کن.
ـ زندگی دعا است  آن را مرتب بخوان.
ـ زندگی درد است  آن را تحمل کن.
ـ زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با  آن روبرو بشی.

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:55  توسط محمد | 
 
  یا رب...

تنـــــــــم را تا نـــهادی در دل خــــاك

 

بلند كن دست و رو كن سو به افلاك

بگو یا رب تــــــو می دانی گنـــاهش

 

تو عمــــری دادی و او كرد تبــــاهش

نه فكـــــــــــر توشــه ره بود دیــــروز

 

نه كاری كـــرد برای ایـن چنــــین روز

بگو یا رب اگر دســـــتش تهی است

 

ولی بر صورتش گرد بقیـــــــع هست

بگو یا رب اگر چشـــــــمش خطا كرد

 

همین چشم در مدینه گریـــه ها كرد

بگو یا رب اگر تو میــــــدانی گنـه كرد

 

تو میـــــدانی كه عمرش را تبـــه كرد

بگو یا رب اگر اگر بد بنـــــــده ای بود

 

تو نعم البــی و ســــــرشاری از جود

بگو یا رب اگر مرا در دل غمی نیست

 

كه این الطاف جز تو از كسی نیست

خداوندا تو بــــــــگذر از گناهــــــــش

 

نكن در روز محشــــــر رو سیـــاهش

طــواف قبـــــــر پیغمـــــــــبر تو دادی

 

تو نامــــــــش زائر زهــــرا نـــــــهادی

تو گـــــــرداندی و را بر گـــــــرد خانه

 

همین بس ، بهترین است این بهـانه

كه در بر روی او بگشائی ای دوست

 

جمال دوست دیدن به چه نیكوسـت


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:50  توسط محمد | 
 
  انتظار

دل را برای آمدنت فرش کرده ام                      بشتاب ! ای امید دل بی قرار من

   دست دعا و اشک و نیاز ظهور تو                    کی مستجاب می شود این انتظار من

در زمان حکومت رضا خان مرحوم آیت الله سید باقر سیستانی به نیت  مشرف شدن به حضور امام (عج) چهل جمعه زیارت عاشورا خواندند تا  اینکه جمعه آخر متوجه نوری شدند و با حالت معنوی که داشتند از مسجد خارج شدند تا به در خانه ای که نور از آن خارج می شد رسیدند . در را زدند و با اجازه وارد شدند . امام (علیه السلام ) را در کنار جنازه ای دیدیند . سلام بر امام (علیه السلام ) کردند و امام جواب سلام  او را داده و فرمودند : چرا آن همه رنج و زحمت را تحمل می کنی ؟ مثل این زن باش  این جنازه بانویی است که در عصر کشف حجاب رضا خانی ، هفت سال برای حفظ خود از گزند درندگان حکومت از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرمی او را ببیند.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:17  توسط محمد | 
 
  میلاد مبارک...

 

خدا در مکتب صبر علی پرداخت زینب را

برای کربلا با شیر زهرا ساخت زینب را

بسان لیله القدری که مخفی ماند قدر او

کسی جز حسین بن علی نشناخت زینب را

خبر ولادت خواهر 

 

حسین علیه السلام به استقبال پدر شتافت و عرض کرد : ای پدر بزرگوار ! همانا خداوند خواهری به من عطا  فرموده است . امیرالمومنین(ع) با شنیدن این خبر بی اختیار اشک از دیدگانش جاری گشت و حسین (ع) با دیدن این حالت افسرده شد ! چون آمد پدر را بشارت دهد بشارت مبدل به مصیبت  گردید ..... عرض کرد « بابا فدایت شوم من شما را بشارت  آوردم شما گریه می کنید ؟ سبب چیست و این گریه بر کیست ؟ علی (ع) دلبندش  را در آغوش گرفت و نوازش  نمود : « نور دیده ! زود باشد که سرّاین گریه آشکار و اثرش نمودار شود .» همین بشارت را سلمان به پیامبر (ص)  عرض کرد آن حضرت (ص) نیز منقلب شد .

( ناسخ التواریخ / حضرت زینب کبری (ع)/ ج 1)

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:42  توسط محمد | 
 
  نمی دانم...

 

نمیدانم به گوشت میرسد آنجا صدای من

 نمیدانم تو هم احساس خواهی کرد چون من درد هجران  را ؟

            نمیدانم تو هم شبها به  یاد آن  شب دیدار !

 چراغان  میکنی از اختران اشک دامان  را ؟

 نمیدانم  تو را شبها اگر خوابیست

می بینی مرا در ابر رویاها که می گریم ؟

 نمیدانم گرامی داشتی آن عهد و پیمان را ؟

 نمیدانم تو را هم از درون خسته دل

 از درنگ خسته تقویم بیزاریست ؟

نمیدانم به خاطر داری آن ساعت که میگفتی

 و می گفتم : فراموشت نخواهم کرد تا جاوید ؟

نمیدانم تو را هم هست این امید

 که روزی از پس آن کوههای دور

 بناگه دختر خورشید

بر قلب سیاه تیرگی تازد ؟

          نمیدانم

نمیدانم

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:0  توسط محمد | 
 
  احترام به پدر

یکی از ارادتمندان امام خمینی ( رحمه الله علیه ) می گوید : یک بار که به  محضر ایشان در جماران رسیدم . یکی از مسئولین مملکتی برای انجام کارهای جاری به خدمت امام رسید و پدر سالخورده اش نیز همراه او بود .

وقتی خواست به حضور امام برسد خود جلوتر از پدر حرکت می کرد و پس از تشرف خدمت امام ، پدرش را معرفی کرد .

 امام نگاهی به آن مسوول کرد و فرمود : این آقا پدر شما هستند ؟

عرض کرد : آری .

امام فرمود : پس چرا جلوی او راه افتادی و وارد شدی ؟(مجله پیام انقلاب ص 69)

امام کاظم (علیه السلام ) فرمود : مردی از رسول الله صلی الله علیه و اله  سوال کرد : حق پدر بر فرزند چیست ؟

پیامبر (صلی الله علیه و اله ) فرمود : او را به اسم  صدا نزند ، جلو تر از او راه نرود ، قبل از او ننشیند و کاری که سبب بدگویی مردم به او شود انجام ندهد . ( بحارالانوار ، ج 74 ، ص 45 )


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:49  توسط محمد | 
 
  آینده

در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تیبریوی عرضه كردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟
سیبیل ها گفتند: یكصد سكه طلا!
تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قیمت همان صد سكه است !
تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی كه شش تا و نه تایش یك قیمت دارد بهایی بپردازم؟
سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه كتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سكه است .
تیبریوس با كنجكاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .

مرشد می گوید: قسمت مهمی از درس زندگی این است كه با موقعیتها چانه نزنیم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط محمد | 
 
  جایگاه معلم در کلام خداوند تبارک و تعالی

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام و تسلیت و تبریک ، تسلیت به این علت که امروز سالروز شهادت  معلم بزرگ  علامه شهید مطهری است و تبریک بخاطر روز معلم

به همین مناسبت  خدمت دوستان عزیز گوشه ای از جایگاه رفیع  معلم در قران را  که قبلا  اماده نموده ام رو  تقدیم می کنم

 خداوند  در قرآن كریم خود را  را معلم معرفی كرده  است  انجا که می فرماید :و علم الادم الاسماء کلها  ثم عرضهم علی الملائکه فقال انبئونی باسماء هولاء ان کنتم صادقین ( سوره بقره‌ ایه 31) و نامها را به تمامى به آدم بیاموخت. سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد. و گفت: اگر راست مى‏گویید مرا به نامهاى اینها خبر دهید.

و باز می‌فرماید: خلق الانسان ،  علمه البیان (سوره رحمان ایه 3ـ4) انسان را بیافرید و به او گفتن آموخت.

 و در آیه‌ای دیگر می‌فرماید:الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم ( سوره علق‌ ایه 4ـ5) خدایى كه به وسیله قلم آموزش داد، و به آدمى آنچه را كه نمى‏دانست بیاموخت.

بنابراین‌، آیات مذكور خداوند علیم را معلم انسان‌ها و جهان هستی می‌داند و این خود نشان‌گر عظمت و شكوه مقام معلم در قاموس هستی است‌.

 خداوند متعال رسالت پیامبران را تعلیم و معلمی معرفی می‌كند و می‌فرماید:هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم ءایته و یزکیهم و یعلمهم الکتب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلل مبین ( سوره جمعه ایه 2) اوست خدایى كه به میان مردمى بى‏كتاب پیامبرى از خودشان مبعوث داشت تا آیاتش را بر آنها بخواند و آنها را پاكیزه سازد و كتاب و حكمتشان بیاموزد. اگر چه پیش از آن در گمراهى آشكار بودند

و بالاخره در مقام و جایگاه رفیع معلم همین بس که حضرت امیرالمومنین علی (ع) می‌فرماید:من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا  هر كس یك حرف را به من بیاموزد، همانا مرا عبد خودش كرده است‌

یا حق                                        

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41  توسط محمد | 
 
  راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند .در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

"چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانیدبرگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفادهنكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم "

پائولو كوئیلو

برای ظهور امام زمان صلواتی بفرستید

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:51  توسط محمد | 
 
  داستان...

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند .

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد:

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید .

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:26  توسط محمد | 
 
  حرف دل...

سلام.

امروز می خوام یه مطلبی رو بزنم که حرف دل خودمه.

تو ۲۴ سال عمری که لطف خدا  شامل حالم شده و به من زندگی داده ،  فقط به یك نفر گفتم « حلالت نمی كنم !» كسی كه روزگاری برام خیلی مهم بود و آرزو می كردم كه همیشه تو كاراش موفق باشه و خار تو دستش نره . اما كاری كرد كه من دركمال ناباوری خودم ، بهش گفتم كه ازش نمیگذرم و منتظر باشه كه در دستگاه عدالت آفریدگار نتیجه عملش رو ببینه!

این اولین و آخرین باری بود كه از كسی تا حدی دلخور شدم كه بخوام براش این آرزو رو بكنم.

اما الان می خوام بگم كه به لطف خدا  بخشیدمش. می گم  لطف خدا چون تو وجودم كینه قرار نداده و من رو آدمی نیافریده كه بخوام برای اطرافیانم ، هرچند كه بدترین برخورد رو بام داشته باشن ، بد بخوام.

از همون روز كه بهش گفتم حلالش نمیكنم بخشیدمش و  بعد از نماز براش طلب غفران كردم و عاقبت به خیری.

خدا بخشنده است  و من كه بنده اویم كسی نیستم كه بخوام از بنده دیگرش نگذرم . چه بسا او بنده بهتری نزد خدا باشه.

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط محمد | 
 
  هی روزگار...

درون سینه ام دردی است، اگر گویم زبان سوزد

وگر پنهان كنم ترسم ، كه مغز استخوان سوزد...

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط محمد | 
 
  چشمها را باید شست...

در ضرب المثلی گویند روزی موسی برای عبادت به کوه طور می رفت در راه گناهکار دائم الخمری را دید. گناهکار گفت :موسی به کوه که برای عبادت میروی از خدایت بپرس من در کدام طبقه جهنم جای دارم موسی از او با وعده دیدار خداحافظی کرد ،در راه به عابدی مقدس مآب رسید او نیز گفت:یا موسی از خدایت بپرس که من در کدام طبقه بهشت خدایت جای دارم و موسی با وعده دیدار او، با او بدرود گفت .حال موسی از کوه باز میگردد.در را عابد را دید عابد جواب سئوال را خواست موسی فرمود من اول یک سئوال می پرسم سپس در انتها جواب تو را می دهم. فرمود: در کوه بودم که زمین شکافته شد از میان زمین یک مورچه سیاه بیرون جست که از دهانش کاروانی از اشتران بیرون آمدند ،مقدس مآب گفت:موسی مرا دست انداخته ای موسی فرمود :برو که در فلان طبقه جهنم جای داری زیرا که به قدرت وتوان ومعجزه خدایت ایمان واقعی نداری.سپس به گناهکار رسید و داستان مورچه واشتران را تعریف کرد ،گناهکار گفت : موسی مرا دست انداخته ای این که برای خدایم کاری ندارد خدای من پروردگار جهانیان است ،موسی فرمود در بهشت جایت باد .

این را گفتم که یادمان باشد نکند روزی به ثواب های کوچکمان مغرور شویم و گناهان بزرگمان را از یاد ببریم که بزرگترین گناه خوار شمردن گناه وبزرگ دانستن ثواب است نمی دانم شاید گنهکاری که در پیش چشم ما محکوم باشد در پیش چشم گل زیبای نرگس ،"حر" دیگری باشد که امام زمانش او را برادر خود خطاب کند شاید زیباست که بگویم

چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید...

شاید این نوع دیدن را بلد نیستیم که خدا ما را از دیدن خوبترین خوب خودش محروممان کرده وبه حتم هنوز درهای امید باز است که یاد بگیریم که همه خوب واز ذات اقدس اللهی هستن.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:36  توسط محمد | 
 
  قطاری به مقصد خدا...

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافرا ني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط محمد | 
 
  تولدت مبارک.

امروز دوم ماردیبهشت اه سالروز تولد قیصر شعر ایران بود. به همین مناسبت چند نمونه از اشعلرش رو برای این پست در نظر گرفتم . امیدوارم از انتخابم خوشتون بیاد.

 

راز زندگی: از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول 1375
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

*************************

شعر بي دروغ

 

ما که اين همه براي عشق
                      آه و ناله ي دروغ مي کنيم

 

راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
                             -که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند

 

از نثار يک دريغ هم
                            دريغ مي کنيم؟

*************************

يک رباعي

 

  اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

 

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

 

**************** یادش گرامی . روحش شاد.**************


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط محمد | 
 
  حرف اول ...  
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

     
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

  نوشته های پیشین  
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

  دوستان  
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست.
دلها با یاد خدا آرام می گیرد.
نسل جوان
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
او خواهد آمد....
خم زلف تو دام کفر و دین است ...
عقائد شیعه
دانا برای نشر حقایق و محوخرافات از دین
همايش پيام رساني ديني
زن . پنجره .انتظار
     

 RSS
پشتیبانی

www.blogfa.com

طراح قالب
دلداده وصل






Powered by WebGozar

کد آهنگ در وب نوا

  


 

پايگاه اطلاع رساني موعود